تبليغاتX
Mc-H is back
www.mc-h.blogfa.com حمایتت میکنیم!
در پی پیک نیک خوبی که با سرجوخه امیر و مموش (ملقب به محمدرضای زید باز ) به پارک چیتگر داشتیم و پس از تناول جوجه کبابی نیکو به قمار پرداختیم، قسمتی از ماجرای پوکر بازون را به نظم در آوردم که در این سال سی، عجم را به پارسی زنده کرده می کنم

* اجالتاً اگه پوکر بلد نیستید بی خودی، زور نزنین که آلودگی محیط زیست در بر داره!

دست اول چون به نیک آغاز گشت

                                           کردم از اول ۳ بی بی را دشت

آنچنان مسرور گشتم از بی بی

                                           مرتیکه مگه تا حالا زید ندیدی؟!

زید باز بی ادب پارول داد

                                           آن امیر چاق، چیپ را دوبل داد

من ز خوشحالی زدم یک پانصدی

                                         زید باز رفت جا، اوه! چه سرعتی!

ناگهان کرد آن پانصد، هزار

                                        داد برخواست از من با هوار

کردم از ناچاری من آن را قبول

                                        کرد در کانم، او آورد فول!

دادمش از بهر او یک رست نصف

                                        شدم در آن دست اول من کِنف

دست دوم را چو دادیم شاد گشت

                                        آن مموش از حول دستش مات گشت!

ناگهان زد او یکی دو دوبلکی

                                       شد ز آنش سه کارت دوبلکی

ای بابا شانس امیرو را سپاس

                                      بهر 3 بی بی ما آورد 3 آس

دادم او را یک هزاری باز دوبار

                                      کردم از فحش و چرند او را بار

آن امیرو داد ز خوشحالی دو گوز

                                     شد در کانم همی بس سوخت و سوز

دست چرخید و باختم بسیار

                                     روزگار با ما نبود امروز یار

زندند پارول در یکی دست، هر دو تا

                                     حرص و آزم کرد پشتم را دو تا

زدم بر پارولشان باز پانصدی

                                   پارول اول شدش ۲ پانصدی

گفتم ای مال خر و پارول، چرا؟

                                   میزنی بر کله ی ما گول چرا؟

نگو آن زید بازِ چاقِ خیره سر

                                  شده او رنگ، همی بی دردسر

پانصدی دادم دوباره منِ خنگ

                                در هوایم کردند آن دو هر دو لنگ

در یکی دستی تبانی ساختیم

                                با مموشک دست خوبی پاختیم

داد من را او سه ۹ از لا به لا

                               بردم از سرجوخه من بی چون و چرا

چون مموشک باج را درخواست کرد

                                دوزاری امیرو را راست کرد

پس گرفت پولش را ز من او با کتک

                                 تا تو باشی که نزنی هی کلک

باختیم این روز پولی بس کلفت

                                تا نباشم من که هی زنم بولوف

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:24  توسط حمیدرضا مروج | 
در جریان آخرین سفرم به مشهد مقدس، یک شب با یکی از دوستان ملقب به آقای پاسی فول (که در مطالب خیلی پیشین نیز به وصف آن جناب پرداخته بودم) به یک مرکز خرید خفن رفتیم و من نمیدونم چی شد که این جناب پاسی فول مبادرت به خرید یک دستگاه ساعت نفیس نمود. لدا از این جریان تجربه های مفیدی مرا نائل شد که شما را نیز از آن بهره مند می سازم!

قبل از شروع این نکته رو یاد آور بشم که تمامی این نکات از واقعیت محض استخراج شده و هر گونه دخل و تصرف در آن به شدت تکذیب می شود! و اینجانب مسئولیت فرو شدن چوب درخت بلوط در اثنی عشر خود را قبول می کنم اگر ذره ای مبادرت به اغراق کرده باشم.

نکات مهم در خرید ساعت:

۱- قبل از آنکه از منزل خارج شوید به اندازه جیبتان پول بردارید. وول زدن پول زیاد در جیب ممکن است باعث خارش در نواحی ما تحت شود که عواقب خوبی ندارد! (خصوصاٌ اگر پول را در جیب عقب شلوار خود قرار می دهید این عوارض مشهود تر می شود)

۲- اگر حقوق شما فرضاٌ ماهی ۱۸۰ تومان است و قصد خرید ساعت ۲۰۰ هزار تومانی را دارید، قبل آن نام خود را به عبدل پاسی سنتری تغییر دهید.

۳- اگر کارفرمای شما حقوقتان را دیر تر از موعد پرداخت کرد، با دیدن آن ذوق زده نشوید و دست و پای خود را گم نکنید. این مسئله بدان معنا نیست که شما خوشبخت شده اید و درهای مال و ثروت به رویتان گشوده و گره از مشکلاتتان برداشته شده، بلکه این بدان معناست که برای دریافت حقوق ماه بعد باید مدت بیشتری بیگاری بکشید!

۴- اگر ساعتی خریدید که قیمتش ۲۰۱۵۰۰ تومان بود و شما فقط ۱۵۰۰ تومان تخفیف گرفتید، بدانید و آگاه باشید که پاچه شما بسیار گشاد است و لوح افتخار به عنوان مشتری نمونه سال را دریافت خواهید نمود و همانا که در میزان IQ گوی سبقت را از گاو مش حسن ربوده اید! 

5- مهمترین نکته این است که : هرگز از مشهد خرید نکنید و اگر مجبور بودید حداقل از پروما خرید نکنید!

6- هرگز با فردی احمق تر از خود به خرید نروید! (این یکی رو شکست نفسی کردم چون اگه من نبودم حتی برگه گارانتیش رو هم نمی گرفت!)

7- اگر کالایی را خریداری نمودید که کار کردن با آن را بلد نیستید، گه خوردی خریدیش!

8- در پایان اگر ساعتی به قیمت 200 هزار تومان خریدید و فردایش رفتید قیمت واقعی آن را در اینترنت جستجو کردید! و متوجه شدید که قیمت واقعی آن 400 هزار تومان بوده هرگز خوشحال نشوید و بخاطر این خرید به صرفه برای خود اسپند دود نکنید! جنس تقلبی بهتان انداخته اند!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط حمیدرضا مروج | 
 

موتور سواری که چهار لا پنج لا نمیشه!

از عکس بالا کدام نتیجه را می گیرید؟

الف- واقعا جای تقدیر داره که این فرهنگ در جامعه جا افتاده که موتورسواران از کلاه ایمنی استفاده کنند.

ب- واقعا جای تاسف داره که این فرهنگ در جامعه جا نیافتاده که موتورسواران از کلاه ایمنی استفاده کنند.

پ- عدم رعایت فاصله ایمنی توسط موتور سوار عقب در حقیقت عدم رعایت شئونات اسلامی است و باید به جد با آن برخورد شود، آن هم در ملا عام.

ت- تو این مملکت اصلا حقوق شهروندان رعایت نمیشه! آخه موتور بیچاره چه گناهی کرده که علاوه بر حمل این همه بار، باید توسط راننده موتور هم مورد تجاوز قرار بگیره! 

ث- آقا این روش نه تنها بد نیست بلکه علاوه بر صرفه جویی در مصرف سوخت و کمک به پشتوانه اقتصاد مملکت، خود یک نوع نرمش بدنی و کسب آمادگی جسمانی برای فعالیت های طول روز را فراهم می آورد که نقش عمده ای در سلامت جامعه دارد.

ج- موتور نکته انحرافی است. مسئله اصلی توقف پیکان در زیر تابلو توقف ممنوع می باشد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:29  توسط حمیدرضا مروج | 
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
     روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب و بدادا و بى كمالات بود.


     يك روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند، دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند «كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه می خری ؟»


     ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا "هیت من" کچل يا چه مى دانم پينوكيو...


     وقتى ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.
بارى اى برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى نید فور اسپید زیر زمین ۲ و با دل و اسپايدر پرداخت.


     نيمه شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:


پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟
دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟
پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان LOL] پس همسايه ايم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت دی وی دی آنجا هست و من همه كس و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.
دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟
پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.
دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟
دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...
دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...
پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنيم...
دلربا: نه من تا به اکنون به هیچ پسری تماس بر قرار ننموده ام بنا بر این تو شماره تلفن من را بنویس!

بقیه ماجرا به صورت سانسور نشده با عنوان میشن انپاسیبل ۳ روی پرده های سینما قابل دسترس میباشد!

میشن اینپاسیبل

***************************************************

بر گرفته از در باب مضرات توضيح بى جان (ابوالفضل زرويي نصرآباد) با دخل و تصرف

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:26  توسط حمیدرضا مروج | 

همواره قبل از حرکت موارد زیر را رعایت کنید:

 

۱- بستن کمربند ایمنی کاریست بس بیهوده و بیخود به این دلایل

الف) مردم فکر میکنند شما خیلی سوسول و جان عزیز هستید

ب) Handling شکمتان را ۸۰ ٪ کاهش میدهد

ج) حس آپولو هوا کردن را در اکثر آدمیان ایجاد میکند

د) فرسودگی قفل کمربند

ه) از بین رفتن اتو لباس

و) باعث زنده ماندن شما در تصادف می شود و از آنجایی که بود و نبود شما کوچکترین تاثیری روی جوامع بشری ندارد و تنها اینکه وجودتان فقط باعث افزایش گازهای گلخانه ای در جو زمین میشود.

 

۲- بیخودی به آینه ور نرو وقتی قرار نیست ازش استفاده کنی ( این موضوع رو سرهنگی که برای گواهینامه ازم امتحان گرفته بود آویزه گوشم کرد) اصولا آینه در اتوموبیل فقط در موارد زیر کاربرد دارد:

الف - چشم چرانی راننده تاکسی ها (نکته: استفاده از آینه هایی با درجه تحدب بالا و طول زیاد به طوری که حتی سرنشینان عقب خودرو بغل را هم میتوان در آن دید در این نوع خودرو ها کاملا مشهود است!)

ب- چشم چرانی مسافر جلو تاکسی ها (باید از رانندگانی که دو نفر جلو سوار میکنند تشکر نمود!)

ج- چشم غره رفتن پدر ها به بچه هایی که عقب نشستن و وق می زنند!

د- در آمدن چشم در شب هنگامی که پشت سرتان یک راننده غیرتی! با عجله به سمت خانه خواهر و یا مادر و یا حتی همسر خود در حرکت است

ه- بررسی وضعیت خط چشم، خط لب، فر مژه، رژ گونه، تاب مو و همچنین تنظیم فاصله لبه بالایی روسری از پس کله.

 

3- تنظیم صندلی در یک حالت باید انجام شود و در یک حالت نباید انجام شود

الف- اگر می خواهید ماشین بابا را دودر نمایید و میدانید که در صورت اطلاع والد محترم، حفره های بدنتان با لوله پولیکا و بسته به نوع ماشین حتی لوله بخاری و چه بسا در حالات شدید تر با کانال کولر مورد تهدید قرار بگیرند لذا تنظیم صندلی کاریست بس احمقانه و دور از شئونات اسلامی

ب- اگر با اجازه پدرتان ماشین را از منزل خارج میکنید به قصد کرم ریختن و آزار و دولا کردن کمر بابا سعی کنید حداکثر تنظیمات مختلف را اعمال کنید از تنظیم صندلی و فرمان و ... گرفته تا حتی قایم کردن زاپاس ماشین.   

 

4-  توجه داشته باشید که اساسی ترین قسمت وسیله نقلیه شما بوق آن است. یعنی اگر خودرو شما چرخ نداشته باشه اما بوق رو باید داشته باشه. مزایای بوق به قدری زیاد است که نمیتوان همه آنها را در این زمان اندک ارائه کرد و آنرا در جلسات بعدی توضیح خواهیم داد. اما به هر حال قبل از حرکت از 4 الی 5 دقیقه به امتحان کردن بوق خودرو بپردازید و از صحت آن مطمئن شوید و در صورتی که خودرو شما در فضای بسته قرار دارد و یا بین ساعات  12 شب تا 6 صبح قصد عزیمت دارید مدت زمان را تا 10 دقیقه نیز افزایش دهید و محض احتیاط توی دلتان بگویید: آینه آینه هر چی بگین به خودتون!!

 

5- سعی کنید اهرم برف پاک کن را از جا در بیاورید زیرا این اهرم اکثرا هنگامی که میخواهید در خیابان ها خودی نشان بدهید و عالم و آدم را متوجه خود سازید مزاحم شما میشود و با به کار افتادن آن دقیقا امر ریدن را به جا آورده و سخره خاص و عام گشته اید!

 

6- اگر در خیابان شلوغ خودرو را پارک کرده اید و میخواهید طوری از پارک بیرون بیایید که همگان شما را تشویق کنند و به شما آفرین و به مادر محترمتان صد آفرین بگویند، خواباندن ترمز دستی را فراموش نکنید. در غیر این صورت این شمایید که باید به کسانی که بهتان میخندد آفرین بگویید!

 

7- قابل توجه بانوان محترم:   جون مادرتان قبل از استارت زدن، دنده را خلاص کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:21  توسط حمیدرضا مروج | 
 
(http://www.millan.net/anims/giffar/giffar2/gdance2.gif);